سفر به ديار سنائي وداع با غربت و امام غريبان(سفر نامه از محمد سرور تقوی مالستانی-قسمت اول)

بارهاست که اين مسير را مي روم و مي آيم، با منزلهاي آن آشنايم و بزنگاه هايش را نيک مي شناسم. مي دانم با هر موتري که بروي صبح از مشهد مقدس حرکت مي کني و شب به هرات مي رسي. تنها تفاوت در اين است که با موترهاي خرد يکي دو ساعت زودتر مي رسي و البته پول بيشتري هم مي پردازي؛ درست دو برابر.
امروز (12 / 5/ 1385) است و يکبار ديگر عازم وطن هستم. با همان دغدغه ها و دلبستگي هايي که هر انسان وطن دوستي دارد؛ شور و التهابي خاص و شوق ديدن نقطه نقطه وطن و افرادي که سخت به آنها تعلق خاطر دارد: چه ساعتي به کجا خواهم رسيد؟ چه کسي يا کساني را خواهم ديد؟ چه اتفاقهاي قابل پيش بيني – و يا غير قابل پيش بيني – برايم پيش خواهد آمد؟ ذهنم سخت درگير حساب احتمالات درباره پيش آمدهاي احتمالي است. با اين همه صبح پس از اداي فريضه و پيش از آن که هوا روشن شود، خود را به ترمينال مشهد مي رسانم، موتر آماده است، سوار مي شوم. اما طبق معمول حرکت موتر به تأخير مي افتد. و تا از مشهد خارج مي شويم خورشيد سر زده و گنبد زيباي امام رضا (عليه السلام) نور خورشيد صبحگاهي را، با همان زيبايي و حس انگيزي يک صبح پر اميد، باز مي تاباند. حوالي ظهر در مرز دو غارون با معطلي ها وسرگرداني هاي خروجي، ورودي و صف هاي طولاني آن درگيرم و چون پيش از اين بارها آن را تجربه کرده ام برايم چندان خسته کننده و زجر آور نيست.
يک ساعت مانده به غروب در هرات، کنج اتاقي نشسته ام و به شاگردان کلاس قرآن نگاه مي کنم. آقاي حسن زاده معلم کلاس قرآن در يک زاويه اطاق روي صندلي نشسته و مشغول تدريس است. خسته ام اما با نشاط. شب با پذيرايي گرم دوستان سپري مي شود. خوابم آن چنان آرام و عميق است که يک ساعت ديرتر از ساعت تعيين شده در بليط به ترمينال مي رسم. جا نمي مانم اما چوکي مناسبي هم گيرم نمي آيد. داد و قال مسافرين زياد است که تو کجايي؟ مي داني که ما را چقدر معطل کرده اي؟ اعتراضات همه به زبان پشتو است که با آن آشنايي ندارم؛
اما مي فهمم که چيزهايي به همين مضمون مي گويند در راه قندهار. بار ديگر با طلوع خورشيد و درخشش اولين نورهاي آن که آرام و بخشنده بر شهر مي تابد، هرات را پشت سر مي گذارم. و نگاهم با دشت ها، کوهها و پيچ و خم هاي جاده آشنا مي شود. آن التهاب آشنا سينه ام را تنگ مي کند و ذهنم درگير حساب احتمالات و چه خواهد شدها. اين، آغاز همان راهي است که در سال1373 از آن سو به اين سو با اتوبوس پيمودم و پنج شب در راه بودم اما از آن پس هيچ وقت بيش از دو شب در راه نمانده ام. نه از اين طرف و نه از آن طرف. اين بار شب در کجا منزل خواهم کرد؟ اصلا تا شب زنده خواهم ماند؟ البته پرس و جوهايي از مشهد تا هرات و در هرات از کساني که مي شناختم کرده ام و اطمينان دارم که راه امنيت است. اما خوب مي دانم که اين راه، راهي نيست که انسان قدم در آن نهد و خاطرش آسوده بماند، مگر آنکه از درک واقعيت ها ناتوان باشد. و قدرت پيش بيني آينده را نداشته باشد.
اما اين را هم مي دانم که آن پيداي نا پيدا و نگهبان حقيقي انسان ها در اين گونه مواقع و در اين بيابان هاي بي انتها پيداتر از هر موقعي است و دلگرمم مي کند. حس شيرين در پناه بودن در تمام وجودم جاريست. در پناه کسي که پناه همه بي پناهان است و به نا اميدان اميد مي دهد. آفتاب همه جا را روشن کرده و موتر با سرعتي بيش از انتظار در جاده اي که تازه پخته کاري شده، پيش مي رود. ديدن بازسازي هاي وطن، اگرچه روند آن کند است، آينده اي آبادتر را در ذهنم تداعي مي کند و روانم را در شوقي شيرين شناور. پيش از اين از مرز تا هرات بيش از چهار ساعت راه بود اما اکنون در مدتي کمتر از يک و نيم ساعت به هرات مي رسي. پيش از اين فاصله قندهار و هرات در يک روز طي نمي شد اما ديشب در هرات شنيدم که موترهاي کلان صبح از هرات حرکت مي کنند و شب به کابل مي رسند. سال گذشته که آمدم يک روز در هرات ماندگار شدم. منتظر دوستانم بودم که برسند، من با پاسپورت از مرز گذشته بودم و دو نفر همراهم که زن و شوهر بودند در مشهد رفتند اردوگاه (چهار چشمه) تا با مهاجرين ديگر از مرز بگذرند و قرار ملاقات در هرات «هوتل آزادي» گذاشته شده بود. داخل پرانتز اضافه کنم که هوتل آزادي هرات با «هتل آزادي تهران» فقط هم نام است و گر نه ،بي مبالغه، از زمين تا آسمان تفاوت دارد. در آن روزي که در هرات بودم در جلسه شوراي علماي هرات شرکت کردم، که هر پنج شنبه در مدرسه صادقيه تشکيل مي شد. حضور علما در جلسه چشم گير و دلگرم کننده بود.
برخي از علما نسبت به پخش سخنراني هاي تفرقه انگيز مذهبي از تلويزيون هرات انتقاد داشتند. نتيجه اي که گرفته شد جالب بود: بايد از دامن زدن به اختلافات پرهيز شود. نامه اي انتقاد آميز به رئيس راديو و تلويزين هرات نوشته شود اگر لازم ديده شد يکي از علماي شيعه هرات با رعايت منطق و عفت کلام و با تکيه بر مباني مشترک (قرآن کريم و سنت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم) در همان موضوعات سخن بگويد: «تفسير آيه غار و حلاليت ازدواج غير دائم از ديدگاه شرع که در فقه تعبير به «متعه» مي شود». همچنين سال گذشته در ترمينال هرات وقتي که کرايه موترها را شنيدم بهت زده شدم؛ نسبت به سال پيش، درست دو برابر شده بود. شايد به دليل بالا رفتن قيمت نفت در بازار جهاني!؟ سال گذشته همين مسير را با کاستر آمدم و شب به قندهار نرسيدم، به شورآوک رسييدم تقريبا 50 کيلو متر مانده به گرشک(200 کيلو متر مانده به قندهار).
شب اگر غذا نمي خوردم کرايه اطاق را از من مي گرفت. مجبور شدم با همراهان يکي دو پرس غذا بخوريم. - چيزي به نام مرغ پلو - تا کرايه اطاق نپردازيم. کمتر کسي است که سالهاي طولاني در خارج از افغانستان مانده باشد، در اين مسير غذا بخورد و مريض نشود. اما من که در سال هاي اخير هر سال يک بار، و گاه دو بار، اين مسير را مي روم و مي آيم و در هوتل هاي آن نان مي خورم تا کنون مريض نشده ام. هستند کساني که وقتي در تنگنا قرار مي گيرند و در مي مانند که پول بدهند و غذا بخورند، يا پول بدهند و غذا نخورند – در هر صورت پول را بايد پرداخت – پول را مي پردازند و غذا هم نمي خورند. پارسال که اين مسير را آمدم از ادرسکن تا گرشک بريده بريده و در فاصله هاي تقريبا يکسان سرک پخته کاري شده بود و به همان اندازه، بين پخته کاري ها، سرک خامه مانده بود و کارگران مشغول کار بودند. در ابتداي هر کدام از قسمت هاي پخته کاري شده کسي ايستاده بود و طنابي از عرض سرک گذرانده بود به حيث زنجير تا موتر ها روي سرک تازه قير ريزي شده حرکت نکنند. البته قسمت هاي پخته کاري شده محکم شده بود و تردد موتر از روي آنها ضرري به پخته کاري سرک نمي زد. اما کسي که زنجيربان بود و از طرف شرکت تعمير سرک مامور شده بود تا مانع تردد موترها شود، مأمور بود و معذور.
و به همين جهت تقاضا و التماس موتروان ها سودي نداشت و مأمور به هيچ وجه اجازه تردد موتر از روي سرک تازه پخته کاري شده را نمي توانست بدهد. گاهي که در قسمت هاي خامه و بياباني سرک (سرک هاي موقت) در حرکت بوديم و گرد و خاک تا سقف ماشين موج مي زد از پشت شيشه غبار گرفته موتر مي ديديم که تک و توک از موترهاي خرد و کلان و باري و سواري از سرک پخته حرکت مي کند. تعجب مي کرديم که موتروان آن موتر ها با چه زباني زنجيربان را قانع کرده و اجازه حرکت بر روي سرک پخته را گرفته است. در يکي از زنجيرها اين راز براي ما کشف شد؛ فقط بيست افغاني! و با حتي ده افغاني، رنگ چهره سياه سوخته زنجيربان را به سرخي مي گراياند و طناب را به زمين مي خواباند تا موتر از رويش بگذرد و لذت سرعت گرفتن در يک سرک تازه پخته کاري شده و خلوت را به موتروان بچشاند. يکي دو ساعتي از ظهر گذشته بود که به قندهار رسيديم اين بار بيش از 80 درصد راه را از روي سرک پخته کاري شده حرکت کرديم ومقدار کمي از راه را در سرک خامه پيموديم و تکان هاي شديد حرکت در سرک خامه را تحمل نموديم و خاک نرم و دودمانند آن را در اعماق ريه هاي خود فرو برديم؛ عيبي ندارد خاک پاک وطن است! بيش از چهل و پنج دقيقه در شهر قندهار توقف نکرديم. گرما آنقدر شديد بود که بعضي از همراهان سرشان را به شيشه هاي بيتي (شيشه هايي که باز نمي شوند) اتوبوس مي کوبيدند و برخي ديگر با مشت و لگد به شيشه هاي و صندلي ها. برخي ديگر هم فرياد مي زدند و دشنام مي دادند. موتروان از يک سو اجازه نمي داد که مسافرين پياده شوند و از سوي ديگر حرکت نمي کرد. بالاخره داد و فريادها کارگر افتاد و موتر حرکت کرد و اذان مغرب به غزني رسيديم. از موتر پياده شدم و موتر رفت که مسافرين ديگر را به کابل برساند. پس از قندهار سال گذشته که شب در شورآوک مانديم فردا ساعت 9 صبح در قندهار بوديم و ساعت 11 سوار يک موتر سراچه شديم به مقصد سنگ ماشه.
موتروان سراچه جواني بود 28 الي 30 ساله. به نام داوود. از آب برده سنگ ماشه. به منطقه «کندپشت» که رسيديم. خاطرات تکان دهنده اي صحبت کرد، او گفت: دو سال پيش همراه هيئتي براي شناسايي جنازه ها آمده بودم. [اشاره به آبکندها] در همين لوره ها تا چهار هزار جنازه(1) را شمرديم. تقريبا همه هزاره بودند؛ زن ومرد و کودک و جوان، با لباس ها محلي. تخمينا هشت هزار جنازه در اين لوره ها افتاده بود و همه باد کرده بودند و بو گرفته بودند؛ چه بوئي! به نظر من بيشتر آن ها از سمت باميان و بهسود بودند. اين را مي شد از لباس هايشان فهميد. ساعت يک بعد از ظهر بود که از آن منطقه گذشتيم. خاطرات داوود موتروان همه سرنشينان موتر را به سکوت واداشته بود؛ سکوت سنگين، زجرآور و مرگبار. يک ساعت پيش از غروب به سنگ ماشه جاغوري رسيديم. با منطقه و قريه خودمان دو ساعت (راه موتر) فاصله داشتيم. اما احساس مي کرديم که به خانه خود رسيده ايم. احساسي خوشايند بود اما آميخته با تلخي تقدير؛ غم و شادي چنان در درون ما در آميخته بود که نمي دانستيم شاد باشيم يا غمگين؟... پس از غروب يک موتردار آشنا (آشناي همسفرانم) پيدا شد و هنوز اول شب بود که به خانه آنان رسيديم. امسال انتظار داشتم که از هرات تا منطقه خودمان با يک شب فاصله برسم و شب دوم در آنجا باشم.(مثل پارسال)که با يک شب فاصله به خانه رسيديم. شب در غزني آرام خوابيدم با اين باور که: شب در ميان است / خدا مهربان است.
(1) آمار ها را عينا از روي يادداشتي که پارسال در همان لحظه نوشتم نقل کرده ام.

منبع: مجله هادی